ای ساربان محمل مران کاشفته حالم من ز غم
یار مرا با خود مبر شوریده حالم من زغم
کان یاور مهروی من بر دل نهاده داغ غم
او میرود با آرزو من مانده با یادش به غم
او پیش رویش راهها صد آرزو آمالها
من پا به گل در بحر غم ماندم به جا با یادها
ای ساربان با او بگو حال من دیوانه را
بر گوش آن جانان بخوان خودسوزی پروانه را
با او بگو مجنون شده آن عاشق دلسوخته
گرد بیابان گشته و دیده به ره ها دوخته
با او بگو مجنون تو اسمت به شنها نقشه کرد
آنگه سرش را روی آن شنها نهاده سجده کرد
ای بیخبر از سوز من یکدم نظر کن روز من
بی روشنای روی تو چون شب شده هر روز من
آخر به فریادم برس بس کن تو این جور و سفر
دیگر ندارم طاقت چشم انتظاری پشت در
۱ نظر:
شعر فوق العاده ای برای وبلاگ فوق العادتون پیدا کردید!
ارسال یک نظر